|
ماه را خاموش کن |
|
در گستره ی هنر وادبیات |
چشمانت را تاب بده
که بادامی شوند
گیسوانت را به دریا بفروش
طوفان را تا آخرین دریا و
چشمانت را تا گیچ ترین شب ها
دوست دارم
وقتی که آغاز می شوم با تو
ایمان می آورم به عریانی حس
و در آنسوترک های خودت
یک قریه مهتاب تحویل می شود چشم های مرا
عاشقستان خیال آمیزی می بینم که
شاهپرک ها به ماورای چشمت سقوط می کنند
و گل ها حس شامعه ی تو را عاشق می شوند
وقتی دستانت را می بویم
دریاچه ی خورشید جاری می شود
در لحظه های گمشدنم
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:36 توسط واسع سها |
آخر دروغ گفتی که عاشق نمی شوم
غیر از خودم پشت کسی دق نمی شوم
این هم بهانه بود که می گفتی هیچ گاه
با چشم های خسته موافق نمی شوم
با تو که لحظه ها همگی قند می شوند
جانم مگو که خیلی شقایق نمی شوم
این حرف های خسته که زیب ات نمی دهد
عاشق کشی است شیوه ام عاشق نمی شوم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:59 توسط واسع سها |
فریبم با گل مو میته دختر
چمن نا گشته گل بو میته دختر چو خود آمیره یی اشعار ناب است سبید است و غزل بو میته دختر
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:10 توسط واسع سها |
خورشید را ورق زدم
سیاره بود
معشوقک دروغی
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:1 توسط واسع سها |
قهوه با سیگار می نیشیند
و چشم هایت با تو
ماه را جاروب کردم
خانه مالامال توست
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:18 توسط واسع سها |
من چشم هایم را در باد گم کرده ام
من چشم هایم را در باران گم کرده ام
من چشم هایم را در آدینه ها گم کرده ام
و یا چشم هایم را در بین رنگ
سرخ و
سفیدو
سیاه گم کرده ام
***
شایدچشم های گم شده ام از من متنفر اند
من به او تفاوت رنگ ها را آموخته بودم
اما به او رنگ آشنایی ها را یاد نداده بودم
چونکه من هم مانند چشم هایم نادان بودم
و حالا که می خواهم به جستجوی چشم هایم بروم
به همراهی خورشید نیازمندم
اما امروز که غروب زود تر آمده و خورشید را
اندک
اندک
با خود می برد
من به دنبالش خواهم رفت
اگر به او نرسیدم
آب ها را گل آلود می کنم
تا که خورشید هم مانند چشم هایم گم شوند
چون که خورشید به جستجوی چشم هایم نرفت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:6 توسط واسع سها |
شب های شعر و قصه به آخر رسیده بود
یک جفت چشم های مسافر رسیده بود
یک جفت چشم های کسی خسته بود و لیک
بر من عسل ز یار مهاجر رسیده بود
وقتی که رفته بودی غزل ها گلایه بود
غم ها بهانه ها متواتر رسیده بود
در انتهای کوچه به شب ها که خط زدی
دیگر غمی نبود به آخر رسیده بود
********
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:2 توسط واسع سها |
اگر به خواب نیایی به خواب می میرم
تو را ندیده و با اضطراب می میرم برای فکر غلط کردن از نبودن تو میان قصه و شعر و کتاب می میرم به خشکسالی لب های من تبسم شو بیا و زود که من بی حساب می میرم کنون که مات ترینم خودت که میدانی برای چشم کسی بی حساب می میرم
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:1 توسط واسع سها |